تبليغاتX

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

داداشي ندا

داداشي ندا
 
برميگردم؟

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 توسط داداشي ندا

انتظار کوچه هایی سبز را در شبی تاریک و تنها می‌کشم

عکس شور و شوق صدها موج را در دل خاموش دریا می‌کشم

چشم هایم مانده بر راهت پدر،درکدامین فصل تو خواهی رسید

خوب می‌دانم که فریاد مرا در گلوی خسته‌ام خواهی شنید

می‌نشینم با خیالت روزها، کوله بار آرزوها در برم

نوریادت،مونس شب های من،دست های مهربانت بر سرم

گفته بودی بازمی‌گردی زراه، برنگشتی یاس ها افسرده‌اند

شاخه های سبزپوش منتظر،درکویربی کسی ها مرده‌اند

چشم هایم باز شد برزندگی،التهاب شاخه شب بوهای من

درگذرگاه مسافرهای نور،بردلم فریاد و لب ها بی سخن

درمسیر روزهای خسته‌ام،خنده های مهربان جاری نبود

خواب برچشمم نمی‌آمد ولی،پلک ها را تاب بیداری نبود

خانه خالی از صدای پای تو، کوچه ها هم رنگ با پاییز بود

ماه یک شب آسمان را ترک گفت، بغض سنگین درگلویم جا گرفت

از نگاهم غربت شب های تارانتظار صبح فردا را گرفت

فکر می‌کردم اسیر غربتی، باز خواهی گشت روزی ازسفر

روزی از این روزهای بی کسی، بر دل بی تاب من آمد خبر :

«لحظه های هستی‌ات پایان گرفت، دیگر این جا برنمی‌گردد پدر

او هم اکنون در بهشت آرزوست، زیرسقف آسمانی بازتر»

سوز سردی برتن گل ها وزید،غنچه های نسترن را باد برد

مادرگیتی به آیین سپهر،کودک بی تاب را از یادبرد

دست های مادرم لرزید باز،بازدرکنج نگاهش غم نشست

خاطر رنجیده‌ام چون آیینه،زین همه تصویر بی رنگی شکست

کاش یک شب خواب می‌دیدم تو را،درکنار خانه مان درپشت در

کودک خود را نوازش می‌کنی، من تو را با مهر می‌خوانم: پدر!

دور ازاندوه تلخ لاله ها، یک شب از کنج خیالم کن گذر

تکیه گاه استوار زندگی! برغروب بی صدایم کن نظر


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 توسط داداشي ندا

« در سوگ پدر»

پدر عزیـزم نفست قـدرت مـــــا بــــود

چشمــان تـو منظـومۀ خورشید وفــا بـود

در عمق نگـــاهت پـــدرا، حس عمیقــی

دیـدم کــه بـه زیبــاییِ احســاس خدا بـود

در مکتب فــرهیختنت، عشــق و حقیقت

ارکـان درخشــان و قدمهـــایِ رسـا بـود

یـادم نـرود چهــرۀ پــاک تـو پدر جـــان

آنگــاه کـه دستــان نجیبت به دعــا بـــود

از مـرگ اَلمنــاک تـو بـابـــا چه بگــویم

در چشم من از رفتن تو، اشک عزا بـود

آن خــاطره و مهـر تـو از دل نـه بَرآیــد

فردوس مکانت، که دلت مهد سخـا بــود

 

تقدیم به روان پاک پدر بزرگوار دوست عزیزم علی


و تمام عزیزانی که پدران عزیز خود از دست داده اند.

برای شادی روح پدر علی همه با هم بخوانیم فاتحه الصلوات

 با یه تسلیت برای این دوست عزیزمون علی تسکینی باشیم برای داغ پدر بزرگوارشان

 


 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم مرداد 1390 توسط داداشي ندا

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.


بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم.

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟


خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده

او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید

خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!

خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو

نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد

ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد…

بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم

که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری



نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 توسط داداشي ندا

دلم براي تو تنگ می شود مادر بزرگ
براي وصف قافیه لنگ می شود مادر بزرگ
بریدم از عالم و آدم , از این بختم
انگار قلب ثانیه سنگ می شود مادر بزرگ
سپرده ام که مرا خاک کنند اینجا
که با خیال تو همرنگ می شود مادربزرگ
چه خاطره هایی به یاد دارم من
صدای تو که آهنگ می شود مادر بزرگ
نشسته ام که بگویی دوباره قصه ی نو
دلم براي قصه تنگ می شود مادر بزرگ
هوای دیدن تو کرده ام... نمی آیی؟؟
براي گریه سنگ قبر شانه می شود مادر بزرگ

ختم قران برای شادی روح مادر بزرگ ندا

از تمام عزیزانی که دوست دارن در این ختم قرآن شرکت کنند میخوام که بگن کدوم جزء رو میخوان

تا ۳۰ جزء رو برای شادی روح مادر بزرگ ندا ختم کنیم

خواهرم حرفی ندارم جز شرمندگی

حتما الان داره تو رو میبینه و با ناراحتیت ناراحته خواهرم

 

اینم وبلاگ ندا  ღ♥ღ رمزعشق ღ♥ღ

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 توسط داداشي ندا

داریم کم کم به سال نو نزدیک میشم

 

راستش اگه سال دیگه هم بیاد و ما فرقی نکنیم فکر نمیکنم معنی سال نو رو بدونیم

 

همونطور که درختان دوباره متولد میشن ما هم باید متولد دوباره متولد بشیم

 

امیدوارم در سال جدید چشمامون هم نو بشه

 

سالی پر از شادی و موفقیت براتون ارزومندم

 

 

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.


واژه ها را باید شست .


واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.


چترها را باید بست.


زیر باران باید رفت.


فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.


با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.


دوست را، زیر باران باید دید.

عشق را، زیر باران باید جست.

 

زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت


زندگی تر شدن پی در پی ،


زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون”است.


 

رخت ها را بکنیم:


آب در یک قدمی است.


روشنی را بچشیم.


شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.


گرمی لانه لکلک را ادراک کنیم.


روی قانون چمن پا نگذاریم.


در موستان گره ذایقه را باز کنیم.


و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.


و نگوییم که شب چیز بدی است


شاد باشید



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم بهمن 1389 توسط داداشي ندا

سلام به همه دوستاي گلم

فردا تولد يكي از دوستاي خوبمه

خواستي بري وبلاگش از طرف منم تبريك بگو

اينم وبلاگش تحفه

نميدونم چي بگم چي بنويسم

فقط از همينجا تولدت رو تبريك ميگم

و اميدوارم هميشه شاد و موفق باشي

اينم تقديم به بهترين دوست عزيزم

 

برای تولدت 

شعری سرودم 

و همراه خاکستر آرزوهایم 

به دست باد سپردم

تا هرجا ترا یافت

نثارت کند برسم هدیه

که من

در تمام پس کوچه های احساس

خاطرات شیرین گذشته

در رویاهای جوانی

و در یادهای آشنا

گذر گاههای عشق

و هرجا که عطر دوستی

وآهنگ وفامی تراود

دنبال تو گشتم

و نیافتمت

شاید روزی

دوباره نگاهمان درهم بیامیزد

با شعرنبشته ای از من

در دستان مرجانی ات


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ششم دی 1389 توسط داداشي ندا
جرالدین دخترم، از تو دورم، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود. اما تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه ی تئاتر پر شکوه شانزه لیزه... این را می دانم و چنان است که در این سکوت شبانگاهی، آهنگ قدمهایت را می شنوم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه، نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است.

جرالدین، در نقش ستاره باش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هوشیاری داد، بنشین و نامه ام را بخوان... من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که هنرنمایی کنی و به اوج افتخار برسی. امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن. زندگی آنان که با شکم گرسنه، در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد و هنرنمایی می کند. من خود یکی از ایشان بودم.

جرالدین دخترم، تو مرا درست نمی شناسی. در آن شبهای بس دور با تو قصه ها بسیار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم. آن هم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد نابسامانی را کشیده ام. و از اینها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند. اما سکه ی صدقه ی آن رهگذر که غرورش را خرد نمی کند رانیز احساس کرده ام. با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند حرفی نباید زد. داستان من به کار نمی آید. از تو حرف بزنم. به دنبال نام تو نام من است.

چاپلین، جرالدین دخترم، دنیایی که تو در آن زندگی می کنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن. ولی حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار.....

به نماینده خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد. اما برای خرجهای دیگرت، باید برای آن صورت حساب بفرستی.....

دخترم جرالدین، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر بگرد. مردم را نگاه کن. زنان بیوه و یتیم را بشناس و دست کم روزی یک بار بگو: *من هم از آنها هستم.* تو واقعا یکی از آنها هستی. هنر قبل از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را می شکند. وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه ی پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم. آنجا بازیگران مانند خویش را خواهی دید که از قرنها پیش زیباتر از تو، چالاکتر از تو و مغرورتر از تو هنرنمایی می کنند. اما در آنجا از نور خیره کننده ی نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست. نورافکن کولی ها تنها نور ماه است. نگاه کن، آیا بهتر از تو هنرنمایی نمی کنند؟ اعتراف کن. دخترم... همیشه کسی هست که بهتر از تو هنرنمایی کند و این را بدان که هرگز در خانواده ی چارلی چاپلین کسی آنقدر گستاخ نبوده که یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن یا کولی هنرمند حومه پاریس را ناسزایی بگوید.......

دخترم، جرالدین، چکی سفید برای تو فرستاده ام که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی، با خود بگو سومین فرانک از آن من نیست. این مال یک فرد فقیر گمنام می باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجو لازم نیست. این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف میزنم برای آن است که از نیروی فریب و افسوس پول، این فرزند شیطان، خوب آگاهم.......

من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بندبازان بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده، بیشتر از بندبازان ریسمان نااستوار سقوط می کنند.

دخترم، جرالدین، پدرت با تو حرف میزند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب است که این الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.... روزی که چهره ی زیبای یک اشراف زاده ی بی بند و بار تو را بفریبد، آن روز است که بندبازی ناشی خواهی بود. بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.

از این رو دل به زر و زیور مبند. بزگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.... اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی، با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار و معنی این را وظیفه ی خود در قبال این موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد. او بهتر از من معنی عشق را می داند. او برای تعریف معنی عشق، که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است......

دخترم، هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند..... برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.

دخترم جرالدین، برای تو حرف بسیار دارم ولی به موقع دیگری می گذارم و با این پیام نامه ام را پایان می بخشم:

*** انسان باش، پاکدل و یکدل؛ زیرا که گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و دوم آبان 1389 توسط داداشي ندا

مي دانستم که نيستي

اما باز منتظرت مي شدم

لحظه ها را پس مي زدم

تا به لحظه امدنت برسم

گريه ها را جمع مي کردم

شايد دل سنگ تو را بسوزانند

چشم هايم را به زمين مي دوختم

تا گام هاي خسته ات را بر انها بگذاري

و برايت مي مردم

شايد زودتر تنهايي ام را خسته کني.......

 

به نظرت عجیب نیست نمیدانم شاد هم عجیب نیست من فکر میکنم عجیبه

شاید باید یک طرفه باشه


نوشته شده در تاريخ شنبه دهم مهر 1389 توسط داداشي ندا
 

سلام تولدت مبارک    نداجان 

   ندا تولدت مبارک                          نداجان 

 

 ღ♥ღ رمزعشق ღ♥ღ نداجان 

 ღ♥ღ رمزعشق ღ♥ღ نداجان 

 ღ♥ღ رمزعشق ღ♥ღ نداجان 

 ღ♥ღ رمزعشق ღ♥ღ نداجان

 ღ♥ღ رمزعشق ღ♥ღ  نداجان 

 

این جشن تولد برای ღ♥ღ رمزعشق ღ♥ღ  هستش

 

میخوای تبریک بگی به اینجا برو و تبریک بگو

 

روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو         

كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو         

 درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم         

بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم         

          ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم       

         از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم       

          من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون       

         چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون       

          به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم       

         هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم       

          تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم       

         اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم       

          كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش         

         بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش       

          با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک         

         با ل فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک         

         عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک       

         فقط مي خوان بهت بگن :.

.

.

.

.      تولدت مبارک  

 

  اینجا   تبریک بگو

 نداجان  مبارکه                               نداجان 

 

 

اینم همون کیکی که نداجان  دوست داری

تولدت مبارک نداجان  تولدت مبارک نداجان 

هنوز نرفتی تبریک بگی زود برو اینجا و تبریک بگو

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه نوزدهم شهریور 1389 توسط داداشي ندا

گاهی خوب گاهی بد

 

گاهی زشت....سرنوشت

 

سرنوشت با ما چه بازی میکنه

 

واسه ما چه صحنه سازی میکنه

 

گاهی سختگیر و بیرحمه به ما

 

گاهی وقتا دلنوازی میکنه

 


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک